ترونه خون

زندگی محمدرضا شجریان
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
 

١) پسر ، شش ساله بود ... پدر داشت با خود زمزمه می کرد . دعا می خواند . زیارت می خواند . اما ، زیبا ... زیبا می خواند .
گوش پسر نسبت به صدا حساس شد ... تحت تاثیر آواها قرار گرفت ... گریه کرد ...
مادر پرسید : چرا گریه می کنی ؟ تب داری ؟ پسر گفت : نه ... و بغضش ترکید که : پدر چه می خواند ؟ من از خواندن پدر گریه ام گرفت ...
مادر با دست اشاره ای به نشانه تحقیر و استهزا می کند و می گوید : چه غلط ها !!! تو برو بگیر بخواب !!! واه واه !!! چه غلط ها !!!
پسر خوابید ... و بعد ...
پسر ، محمد رضا شجریان شد ... صاحب آواز .

2) جوان تازه دیپلم گرفته بود ، معلم شد ، معلم پنجم و ششم دبستان ... در نقطه ای دور از شهر ...
فرخنده گل افشان نیز آنجا معلم بود ...
عاشق شدند ... هر دو جوان ... هردو زیبا ... هر دو هم سن ... چه می دانستند از آینده ؟ که جوان یک روز قبله جوانان کشور می شود ؟ که جوان ، یک روز ، خسرو آواز می شود ؟
باری ...
جوان ، سنتور دید ... اسیر شد ... نجار شد ... عاشق شد ... سنتور ساخت ...
قصه شروع شد ...

3) پیرنیا سرش را از روی کاغذها بلند کرد ... گفت : این را چه کسی خوانده بود ؟ گفتند : از شهرستان آمده ... از مشهد .
پیرنیا گفت : برگ سبز 216 باشد ... من همین را پخش می کنم ... اسمت چیست جوان ؟
- محمدرضا .
- اهل مشهدی ؟
-آری .
- باید منتقلت کنم تهران ... باید تهران باشی ... حیف است .
جوان گفت : استاد اگر خواستید صدای من را پخش کنید ، بگویید سیاوش است . سیاوش بیدکانی .
پیرنیا گفت : میدانی بیدکانی یعنی چه ؟
جوان گفت گوشه ای در دشتی است .
پیرنیا گفت آفرین ... پس بلدی . حالا بگو چرا بگویم سیاوش بیدکانی ؟
جوان گفت : پدر حساس هستند . مذهبی هستند . شدیدا تعصب دارند . اصلا در خانه نه رادیو داریم نه تلویزیون . ایشان حتی نمی داند که من بلدم آواز بخوانم . بفهمند بد می شود .
پیرنیا گفت : خیالت راحت ... نوشت : برگ سبز 216 ... سیاوش بیدکانی ... آذر 1345 .


4) جوان ، جدی شد . هوشیار شد . حواسش را جمع کرد . تازه داشت هنرمندان را در واقعیت می دید . تازه کاباره دیده بود ... شراب ، دود ، سکس ، ... ‌، ... ، ...
جوان محتاط شد ... با عبادی آشنا شد ... عبادی نصیحتش کرد ...
- تو حیفی ... مراقب باش . مراقب باش در این راه به بیراهه نروی ... کج نروی ... بقیه را ببین ... عبرت بگیر ... در این راه انحراف هست ... راه درست هم هست ...
جوان با خودش تکرار کرد : منحرف نشوم ... راه انحرافی زیاد هست ... من حیفم ... حواسم به خودم باشد ...
جوان رفت صفحه خرید ... از بنان ، قمر ، ظلی ، آذر ، ... عاشق قمر شد ... قمر عجیب می خواند ... جادویی ... جوان بعدها خودش هم با صدا جادو کرد .

5) جوان از صبح تا شب تمرین می کرد ... تمرین ... تمرین ... تمرین ...
خودش داشت صدای خودش  را می شناخت ... زیر ، بم ،‌ اوج ،‌ فرود ... خش ،‌ زنگ ، زلال ...
مهرتاش را شناخت ... دوامی ... پیش بنان رفت ... شاگردی کرد ... بی هیچ غروری ... بی هیچ حرفی ... زانوی ادب زمین زد ...
جوان سختی کشید ...
و ...
جوان داشت دو تغییر می کرد ... مرد می شد ... و معروف می شد .

6) دور ، دور ستاره ها بود ... مرد تازه نفس بود ... سخت بود بتواند صدایش را به گوش کسی برساند .
قمر و نی داوود و تاج نبودند ... اما گلپا ، بنان ،‌ حمیرا ، مرضیه ، هنگامه ، و خیلی ها بودند که همه خیلی دوستشان داشتند .
مرد اما با دلش خلوت کرد ...
دل گفت : محمدرضا ، شاید درون تو چیزی باشد ، که درون بقیه نباشد ... شاید اصلا خدا استعدادی چیزی بیشتر به تو داده باشد .
مرد ماند.

7) مرد خیلی معروف شد ... خیلی ... خیلی ...
وقتی جایی می رفت ، چندین هزار نفر بلند می شدند ... بیست دقیقه دست می زدند .
مرد حرف دل مردم را زد ... مرغ سحر ، ناله سر کن ... داغ مرا تازه تر کن ...
مرد غصه خورد ... تحمل می کنم با درد ، ..... قناعت می کنم با زخم ... ها ها ی ی ی آخ داددد ......
مرد گفت : همه عاشق باشید ... عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی ... عشق داند که در این دایره سرگردانند ...
مردم ، مرد را خیلی دوست داشتند ... خیلی ... رویش حساب می کردند ... مرد گفت : من خاک پای مردم ایران.

8) مرد در دنیا معروف شد ...
- الو ،‌ استاد شجریان ؟
- بفرمایید ؟
- استاد یه تکه پا تشریف بیاورید این طرف آب یک جایزه جهانی هست تحویل بگیرید ...
- شما ؟
- من از یونسکو هستم استاد ... نشان چشم پیکاسو را قرار شد به شما بدهیم ...
...

9) استاد پرنده شد ... پرواز دور جهان ... آلمان ... انگلیس ... آمریکا ...
همه جا وقتی گفتند موسیقی شرق ؟؟؟ می گفتند : محمدرضا شجریان هست . یکی از اساتید موسیقی شرق است .

10) استاد ... عشق شد ... بت شد ... شد سمبل ... ایران ... دماوند ... خسرو ... محمدرضا شجریان ... همه یکی شد .

11) دو سه نفر در تاریکی با هم صحبت می کردند ... اولی پرسید : این یارو چرا استاد شده ؟ خوب میخونه ؟
دومی جواب داد : فقط خوب خوندنش که نیست ... وقتی که شعر انتخاب می کنه باید بیای ببینی ... شعرایی که انتخاب میکنه با روح آدم بازی می کنه ... تو لحظه پروازت می ده .. واقعا که شعر شناسه ...
سومی گفت : خودش میگه شش ماه واسه انتخاب شعر وقت می گذاره ... میگه پیام باید داشته باشه هنر ... پیام کار من در شعریه که میخونم... تازه یه چیز دیگه هم میگه ... میگه هر شعری رو تو هر دستگاه و گوشه نمیشه خوند ... روح اون گوشه باید با روح شعر یکی باشه ... اینه که میگن آوازش بدجوری رو دل آدم اثر میذاره ...
اولی گفت : یعنی چی ... مسخره بازیه مگه ... کسی جز ما و گروه ما ، استاد نیست ... چطوری میشه خرابش کرد ؟
دومی و سومی گفتند : میشه ... صبر کن ...

12) مرد ، مردترشده بود ... همسرش هم زن تر ... چهار فرزند بزرگ و هنرمند و محترم داشتند . هر دو اهل فرهنگ بودند ...
مرد و زن همدیگر را دوست داشتند ... خیلی ... این را نزدیکان و فامیل می دانستند .
اما ...
زن گفت : من دیگر نمی توانم ... از هفت صبح تا دوازده شب یا داری روی گوشه ها و نوارها و صفحه ها مطالعه می کنی ... یا داری آواز تمرین می کنی ... یا شعر میخوانی ...
مرد گفت : آخه من که فقط هفت دستگاه و پنج آواز رو کار نکردم که ... من در بوی باران پرسه خوانی را برای اولین بار نشان دادم ... درویش خانی ... من چیزهای جدیدی از این موسیقی نشان دادم ... وگرنه گوشه ها و دستگاه ها را که همان جوانی هم بلد بودم ... مگر شما شب سکوت کویر را نشنیدی ؟ محلی نخواندم ؟‌ تحریر محلی نزدم ؟
زن گفت : همه قبول ... من هم دوستت دارم ... اما کمی بیشتر با ما باش ...
...
...
ریش سفید ها آمدند ... گفتند از هم جدا شوید ...
مرد گفت : چرا ؟ من عاشق این زنم ...  دوستش دارم ...
گفتند : به خاطر آینده موسیقی ... به خاطر موسیقی این کشور ... این خانم هم خسته هستند ... آرامش می خواهند ... شما هم که واله و شیدا ... راهی ندارید .
زن گفت : من هم عاشق این مردم ... دوستش دارم ...
ریش سفیدان گفتند : شما چهار فرزند بزرگ دارید ... همه ازدواج کرده اند ... اگر جدا شوید هم اشکالی در آن نیست ... با هم اما دور از هم ...
مرد و زن با رضایت کامل جدا شدند ...

13 ) آن سه نفر که در تاریکی صحبت می کردند ، تا خبر را فهمیدند ، پوزخندی زدند ... خوب شد ... میشه رو این کار کرد ... هوس ... سکس ... مانکن ... طلاق ... عالیه واسه داغون کردن همه سالهای زحمت یک نفر .

14) همه به مرد می گفتند استاد ...

15 ) استاد دوباره ازدواج کرد ... این خانم جدید برایش مهم نبود که استاد چند ساعت در روز تمرین می کند ... چون عاشق بود .
عاشق ... در نگاه استاد غرق می شد ... در صدای استاد محو .
استاد هم ، شاید دوستش داشت ... من نمی دانم ... بعید است کسی هم بداند ...
خود استاد اعلام کرد ... چیزی نبود که بخواهد پنهان کند ...

16) استاد و همسر اولش ، هنوز همدل و همصدا بودند ... این را خیلی ها می گویند که به استاد نزدیکند ... بهترینش دخترها ... افسانه ...مژگان ...
اصلا مگر دختر ، عاشق پدر هوس باز می شود ؟ ... ؟ نمی شود ... اما دخترها عاشق پدر هستند ... پس ... چیزی هست ... ما نمی دانیم .

17) سه نفر توی تاریکی ، کارشون رو شروع کردند ...
- اسطوره قرن مرد هوسبازی از آب در آمد .
- استاد شجریان بزرگ عاشق اندام یک مانکن شد .
- شکایت همسر اول استاد به دادگستری .
- خاک پای مردم ایران خاک پای پول است ...
استاد ساکت و خاموش ... چیزی نمی گفت ... تا وقتی شور و دشتی هست چرا کسی حرف بزند ؟ آواز می خواند ... غمگین تر از همیشه ...

18) سال ها گذشت ... استاد ، پیر شد ...
این حرف ها هیچ تاثیری نکرد و استاد ، استاد باقی ماند ...
کنسرت گذاشت ...
هجده هزار نفر برای دیدن استاد رفتند ... نه ، نه ... هجده هزار نفر در سالن جا شدند ...
استاد می خندید اما ... از تنهایی خود گفت :
چون خروشم بشنود هر بی خبر گوید خموش / می تپد دل در برم میسوزدم جان ، چون کنم ؟
و به جوان ها توصیه کرد :
رو سر بنه به بالین ،‌تنها مرا رها کن  / ترک من خراب ،‌ شبگرد مبتلا کن ...
...
...
بعضی ها گریه کردند ... استاد بغض کرد فقط .

19) سه نفر در تاریکی گفتند : این که نشد ... اینو که هنوز مردم دوست دارند .
و این بار اینطور شروع کردند :
- شجریان به جای خواندن ، جیغ می زند .
- افتضاح شجریان در بلیط فروشی برای کنسرت .
- چرا بلیط ها گران است ؟ استاد بنده پول شده است ...
- بم ، محلی برای کلاهبرداری استاد بزرگ آواز .
- صدها نفر در سرما در صف ماندند ولی شجریان به آن ها بلیط نفروخت !!!!!
و...


20) استاد فقط به آن چهل و پنج سالی فکر می کند که گوشت پخته نخورد ... خیلی چیزهای دیگر نخورد ... و خیلی کارها نکرد ... فقط برای حفظ این حنجره ... فقط برای ادامه حیات این موسیقی .
استاد می دیدی که به خوانندگان جدید می گویند باید چندسالی سیب زمینی سرخ کرده نخورید ، و بلافاصله داد می زنند که ای آقا ... مگه میشه ...
استاد به روزهایی فکر می کرد که رادیو در خانه نداشت ، و به سمساری سر کوچه می رفت ... و قمر گوش می داد .
استاد به چیزهایی که خوانده بود فکر می کرد .
استاد آرزو می کرد کاش مردم بفهمند بلیط ها را من نفروختم ... البته من اشتباه کردم که مسئولیت این کار را به آدم نالایق دادم ... اما من که بلیط فروشی نکردم ... من فقط آمدم خواندم ... بقیه اش  را کسان دیگر انجام دادند ... اصلا اینجا ایران است ... سیستم یک سری بی نظمی هایی دارد ... برای همه هینطور است ...
استاد به خانواده خودش فکر کرد ...
فکر کرد : همه زندگی و عمرم را فدای این آواز کردم ...
... تمام زندگی ام فدای موسیقی شد ...
...
استاد فکر کرد ... تحمل می کنم ... وقتی بمیرم ... شاید بفهمند ... شاید .


  •  سه نفر در تاریکی ... می خندیدند... اولی گفت : موفق شدیم ... نه ؟
    دومی گفت : اما هنوز خیلی طرفدار دارد .
    سومی گفت : یواش یواش ... بگذارید کمی بگذرد ... بالاخره دیر با زود دوباره اشتباه می کند و در ایران کنسرت می گذارد ... بالاخره اگر در ایران کنسرت بگذارد دوباره همینطور می شود ...
    آن وقت کار را دوباره ادامه می دهیم ... موفق می شویم
    نترس ... 
      

  •  منبع: وبلاگ دل اواز


منم از وبلاگ "دیگه چه خبر" برگرفتیدم

 


 
 
 



کد آهنگ دروغ بود از گروه بیسمارک

جدیدترین کد آهنگ