ترونه خون

جفنگیات خودم
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٩
 

دنیامو داری میبری

سادگیای دلمو چند میخری

باعث خندت بوده دل

حالا دلو کجا میبری

تو با یکی بهتره من

داری چه حالی میبری

اصلا برات مهم نبود؟!!!!!

فکرت خیال من نبود؟!!!!

نگفتی ما ساده دلیم

بعد شما تو سادگیمون میمیریم

حالا میری بذار برو

ولی دلم میخواد تو رو

منتتو نمیکشم

ناز نگاتم نمیخوام

به خدا قسم دیگه دنبال عطرت نمیام

نه که دوست ندارم

نه که عاشق نبودم

انقده دوست دارم

دوس ندارم مایه ی ازار تو شم

انقده عاشقتم

دوس ندارم اشکای من با عث رنجش تو شن

اینا رو اینجا میگم

چون میدونم نمیشنویش تا به ابد

اگرم شنیدیشون نمیفهمی اینا حرفای منه

واسه ناز خنده هات دلتنگم

گرچه خندت میگیره از حرفم 


 
 
چیزایی که فقط تو مملکت ما میشه دیدو بس (خنده)
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
 

 

 

 



 
 
سوتی با حال تو دانشگاه ازاد ساوه
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
 

سلام این مطلبو یه جا دیدم و تو وبلاگم قرار دادم که فکر میکنم مربوط به دانشگاه خودمون باشه که من خودم با دکتر سروی همین درس ماشین٢ رو پاس کردم



 
 
مردی که به فرزندش شیر می دهد
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
 
یک مرد 38 ساله سریلانکائی از شهر ولابون ادعا کرد که می تواند به صورت طبیعی به دو فرزند خود از سینه اش شیر دهد. وی در مصاحبه با روزنامه محلی لانکادیپا گفت که دختر 18 ماهه اش از زمان مرگ مادرش که پیش از سه ماه پیش بود از خوردن شیر خشک امتناع می ورزد. یک روز که از گریه زیاد دخترم نمی دانستم چکار کنم به یکباره سینه خود را در دهان او گذاشتم تا شاید ساکت شود، اما به یکباره دیدم که سینه ام شیر ترشح می کند، ودخترم نیز می خورد. دکتر کمال جایا سینگ در این باره می گوید که مردان نیز در صورتی که هرمون پرولاکتین در ایشان به حد زیادی فعال شود امکان دارد که شیر تولید کنند

مردی که به فرزند خود شیر می دهد

 


 
 
زندگی محمدرضا شجریان
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
 

١) پسر ، شش ساله بود ... پدر داشت با خود زمزمه می کرد . دعا می خواند . زیارت می خواند . اما ، زیبا ... زیبا می خواند .
گوش پسر نسبت به صدا حساس شد ... تحت تاثیر آواها قرار گرفت ... گریه کرد ...
مادر پرسید : چرا گریه می کنی ؟ تب داری ؟ پسر گفت : نه ... و بغضش ترکید که : پدر چه می خواند ؟ من از خواندن پدر گریه ام گرفت ...
مادر با دست اشاره ای به نشانه تحقیر و استهزا می کند و می گوید : چه غلط ها !!! تو برو بگیر بخواب !!! واه واه !!! چه غلط ها !!!
پسر خوابید ... و بعد ...
پسر ، محمد رضا شجریان شد ... صاحب آواز .

2) جوان تازه دیپلم گرفته بود ، معلم شد ، معلم پنجم و ششم دبستان ... در نقطه ای دور از شهر ...
فرخنده گل افشان نیز آنجا معلم بود ...
عاشق شدند ... هر دو جوان ... هردو زیبا ... هر دو هم سن ... چه می دانستند از آینده ؟ که جوان یک روز قبله جوانان کشور می شود ؟ که جوان ، یک روز ، خسرو آواز می شود ؟
باری ...
جوان ، سنتور دید ... اسیر شد ... نجار شد ... عاشق شد ... سنتور ساخت ...
قصه شروع شد ...

3) پیرنیا سرش را از روی کاغذها بلند کرد ... گفت : این را چه کسی خوانده بود ؟ گفتند : از شهرستان آمده ... از مشهد .
پیرنیا گفت : برگ سبز 216 باشد ... من همین را پخش می کنم ... اسمت چیست جوان ؟
- محمدرضا .
- اهل مشهدی ؟
-آری .
- باید منتقلت کنم تهران ... باید تهران باشی ... حیف است .
جوان گفت : استاد اگر خواستید صدای من را پخش کنید ، بگویید سیاوش است . سیاوش بیدکانی .
پیرنیا گفت : میدانی بیدکانی یعنی چه ؟
جوان گفت گوشه ای در دشتی است .
پیرنیا گفت آفرین ... پس بلدی . حالا بگو چرا بگویم سیاوش بیدکانی ؟
جوان گفت : پدر حساس هستند . مذهبی هستند . شدیدا تعصب دارند . اصلا در خانه نه رادیو داریم نه تلویزیون . ایشان حتی نمی داند که من بلدم آواز بخوانم . بفهمند بد می شود .
پیرنیا گفت : خیالت راحت ... نوشت : برگ سبز 216 ... سیاوش بیدکانی ... آذر 1345 .


4) جوان ، جدی شد . هوشیار شد . حواسش را جمع کرد . تازه داشت هنرمندان را در واقعیت می دید . تازه کاباره دیده بود ... شراب ، دود ، سکس ، ... ‌، ... ، ...
جوان محتاط شد ... با عبادی آشنا شد ... عبادی نصیحتش کرد ...
- تو حیفی ... مراقب باش . مراقب باش در این راه به بیراهه نروی ... کج نروی ... بقیه را ببین ... عبرت بگیر ... در این راه انحراف هست ... راه درست هم هست ...
جوان با خودش تکرار کرد : منحرف نشوم ... راه انحرافی زیاد هست ... من حیفم ... حواسم به خودم باشد ...
جوان رفت صفحه خرید ... از بنان ، قمر ، ظلی ، آذر ، ... عاشق قمر شد ... قمر عجیب می خواند ... جادویی ... جوان بعدها خودش هم با صدا جادو کرد .

5) جوان از صبح تا شب تمرین می کرد ... تمرین ... تمرین ... تمرین ...
خودش داشت صدای خودش  را می شناخت ... زیر ، بم ،‌ اوج ،‌ فرود ... خش ،‌ زنگ ، زلال ...
مهرتاش را شناخت ... دوامی ... پیش بنان رفت ... شاگردی کرد ... بی هیچ غروری ... بی هیچ حرفی ... زانوی ادب زمین زد ...
جوان سختی کشید ...
و ...
جوان داشت دو تغییر می کرد ... مرد می شد ... و معروف می شد .

6) دور ، دور ستاره ها بود ... مرد تازه نفس بود ... سخت بود بتواند صدایش را به گوش کسی برساند .
قمر و نی داوود و تاج نبودند ... اما گلپا ، بنان ،‌ حمیرا ، مرضیه ، هنگامه ، و خیلی ها بودند که همه خیلی دوستشان داشتند .
مرد اما با دلش خلوت کرد ...
دل گفت : محمدرضا ، شاید درون تو چیزی باشد ، که درون بقیه نباشد ... شاید اصلا خدا استعدادی چیزی بیشتر به تو داده باشد .
مرد ماند.

7) مرد خیلی معروف شد ... خیلی ... خیلی ...
وقتی جایی می رفت ، چندین هزار نفر بلند می شدند ... بیست دقیقه دست می زدند .
مرد حرف دل مردم را زد ... مرغ سحر ، ناله سر کن ... داغ مرا تازه تر کن ...
مرد غصه خورد ... تحمل می کنم با درد ، ..... قناعت می کنم با زخم ... ها ها ی ی ی آخ داددد ......
مرد گفت : همه عاشق باشید ... عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی ... عشق داند که در این دایره سرگردانند ...
مردم ، مرد را خیلی دوست داشتند ... خیلی ... رویش حساب می کردند ... مرد گفت : من خاک پای مردم ایران.

8) مرد در دنیا معروف شد ...
- الو ،‌ استاد شجریان ؟
- بفرمایید ؟
- استاد یه تکه پا تشریف بیاورید این طرف آب یک جایزه جهانی هست تحویل بگیرید ...
- شما ؟
- من از یونسکو هستم استاد ... نشان چشم پیکاسو را قرار شد به شما بدهیم ...
...

9) استاد پرنده شد ... پرواز دور جهان ... آلمان ... انگلیس ... آمریکا ...
همه جا وقتی گفتند موسیقی شرق ؟؟؟ می گفتند : محمدرضا شجریان هست . یکی از اساتید موسیقی شرق است .

10) استاد ... عشق شد ... بت شد ... شد سمبل ... ایران ... دماوند ... خسرو ... محمدرضا شجریان ... همه یکی شد .

11) دو سه نفر در تاریکی با هم صحبت می کردند ... اولی پرسید : این یارو چرا استاد شده ؟ خوب میخونه ؟
دومی جواب داد : فقط خوب خوندنش که نیست ... وقتی که شعر انتخاب می کنه باید بیای ببینی ... شعرایی که انتخاب میکنه با روح آدم بازی می کنه ... تو لحظه پروازت می ده .. واقعا که شعر شناسه ...
سومی گفت : خودش میگه شش ماه واسه انتخاب شعر وقت می گذاره ... میگه پیام باید داشته باشه هنر ... پیام کار من در شعریه که میخونم... تازه یه چیز دیگه هم میگه ... میگه هر شعری رو تو هر دستگاه و گوشه نمیشه خوند ... روح اون گوشه باید با روح شعر یکی باشه ... اینه که میگن آوازش بدجوری رو دل آدم اثر میذاره ...
اولی گفت : یعنی چی ... مسخره بازیه مگه ... کسی جز ما و گروه ما ، استاد نیست ... چطوری میشه خرابش کرد ؟
دومی و سومی گفتند : میشه ... صبر کن ...

12) مرد ، مردترشده بود ... همسرش هم زن تر ... چهار فرزند بزرگ و هنرمند و محترم داشتند . هر دو اهل فرهنگ بودند ...
مرد و زن همدیگر را دوست داشتند ... خیلی ... این را نزدیکان و فامیل می دانستند .
اما ...
زن گفت : من دیگر نمی توانم ... از هفت صبح تا دوازده شب یا داری روی گوشه ها و نوارها و صفحه ها مطالعه می کنی ... یا داری آواز تمرین می کنی ... یا شعر میخوانی ...
مرد گفت : آخه من که فقط هفت دستگاه و پنج آواز رو کار نکردم که ... من در بوی باران پرسه خوانی را برای اولین بار نشان دادم ... درویش خانی ... من چیزهای جدیدی از این موسیقی نشان دادم ... وگرنه گوشه ها و دستگاه ها را که همان جوانی هم بلد بودم ... مگر شما شب سکوت کویر را نشنیدی ؟ محلی نخواندم ؟‌ تحریر محلی نزدم ؟
زن گفت : همه قبول ... من هم دوستت دارم ... اما کمی بیشتر با ما باش ...
...
...
ریش سفید ها آمدند ... گفتند از هم جدا شوید ...
مرد گفت : چرا ؟ من عاشق این زنم ...  دوستش دارم ...
گفتند : به خاطر آینده موسیقی ... به خاطر موسیقی این کشور ... این خانم هم خسته هستند ... آرامش می خواهند ... شما هم که واله و شیدا ... راهی ندارید .
زن گفت : من هم عاشق این مردم ... دوستش دارم ...
ریش سفیدان گفتند : شما چهار فرزند بزرگ دارید ... همه ازدواج کرده اند ... اگر جدا شوید هم اشکالی در آن نیست ... با هم اما دور از هم ...
مرد و زن با رضایت کامل جدا شدند ...

13 ) آن سه نفر که در تاریکی صحبت می کردند ، تا خبر را فهمیدند ، پوزخندی زدند ... خوب شد ... میشه رو این کار کرد ... هوس ... سکس ... مانکن ... طلاق ... عالیه واسه داغون کردن همه سالهای زحمت یک نفر .

14) همه به مرد می گفتند استاد ...

15 ) استاد دوباره ازدواج کرد ... این خانم جدید برایش مهم نبود که استاد چند ساعت در روز تمرین می کند ... چون عاشق بود .
عاشق ... در نگاه استاد غرق می شد ... در صدای استاد محو .
استاد هم ، شاید دوستش داشت ... من نمی دانم ... بعید است کسی هم بداند ...
خود استاد اعلام کرد ... چیزی نبود که بخواهد پنهان کند ...

16) استاد و همسر اولش ، هنوز همدل و همصدا بودند ... این را خیلی ها می گویند که به استاد نزدیکند ... بهترینش دخترها ... افسانه ...مژگان ...
اصلا مگر دختر ، عاشق پدر هوس باز می شود ؟ ... ؟ نمی شود ... اما دخترها عاشق پدر هستند ... پس ... چیزی هست ... ما نمی دانیم .

17) سه نفر توی تاریکی ، کارشون رو شروع کردند ...
- اسطوره قرن مرد هوسبازی از آب در آمد .
- استاد شجریان بزرگ عاشق اندام یک مانکن شد .
- شکایت همسر اول استاد به دادگستری .
- خاک پای مردم ایران خاک پای پول است ...
استاد ساکت و خاموش ... چیزی نمی گفت ... تا وقتی شور و دشتی هست چرا کسی حرف بزند ؟ آواز می خواند ... غمگین تر از همیشه ...

18) سال ها گذشت ... استاد ، پیر شد ...
این حرف ها هیچ تاثیری نکرد و استاد ، استاد باقی ماند ...
کنسرت گذاشت ...
هجده هزار نفر برای دیدن استاد رفتند ... نه ، نه ... هجده هزار نفر در سالن جا شدند ...
استاد می خندید اما ... از تنهایی خود گفت :
چون خروشم بشنود هر بی خبر گوید خموش / می تپد دل در برم میسوزدم جان ، چون کنم ؟
و به جوان ها توصیه کرد :
رو سر بنه به بالین ،‌تنها مرا رها کن  / ترک من خراب ،‌ شبگرد مبتلا کن ...
...
...
بعضی ها گریه کردند ... استاد بغض کرد فقط .

19) سه نفر در تاریکی گفتند : این که نشد ... اینو که هنوز مردم دوست دارند .
و این بار اینطور شروع کردند :
- شجریان به جای خواندن ، جیغ می زند .
- افتضاح شجریان در بلیط فروشی برای کنسرت .
- چرا بلیط ها گران است ؟ استاد بنده پول شده است ...
- بم ، محلی برای کلاهبرداری استاد بزرگ آواز .
- صدها نفر در سرما در صف ماندند ولی شجریان به آن ها بلیط نفروخت !!!!!
و...


20) استاد فقط به آن چهل و پنج سالی فکر می کند که گوشت پخته نخورد ... خیلی چیزهای دیگر نخورد ... و خیلی کارها نکرد ... فقط برای حفظ این حنجره ... فقط برای ادامه حیات این موسیقی .
استاد می دیدی که به خوانندگان جدید می گویند باید چندسالی سیب زمینی سرخ کرده نخورید ، و بلافاصله داد می زنند که ای آقا ... مگه میشه ...
استاد به روزهایی فکر می کرد که رادیو در خانه نداشت ، و به سمساری سر کوچه می رفت ... و قمر گوش می داد .
استاد به چیزهایی که خوانده بود فکر می کرد .
استاد آرزو می کرد کاش مردم بفهمند بلیط ها را من نفروختم ... البته من اشتباه کردم که مسئولیت این کار را به آدم نالایق دادم ... اما من که بلیط فروشی نکردم ... من فقط آمدم خواندم ... بقیه اش  را کسان دیگر انجام دادند ... اصلا اینجا ایران است ... سیستم یک سری بی نظمی هایی دارد ... برای همه هینطور است ...
استاد به خانواده خودش فکر کرد ...
فکر کرد : همه زندگی و عمرم را فدای این آواز کردم ...
... تمام زندگی ام فدای موسیقی شد ...
...
استاد فکر کرد ... تحمل می کنم ... وقتی بمیرم ... شاید بفهمند ... شاید .


  •  سه نفر در تاریکی ... می خندیدند... اولی گفت : موفق شدیم ... نه ؟
    دومی گفت : اما هنوز خیلی طرفدار دارد .
    سومی گفت : یواش یواش ... بگذارید کمی بگذرد ... بالاخره دیر با زود دوباره اشتباه می کند و در ایران کنسرت می گذارد ... بالاخره اگر در ایران کنسرت بگذارد دوباره همینطور می شود ...
    آن وقت کار را دوباره ادامه می دهیم ... موفق می شویم
    نترس ... 
      

  •  منبع: وبلاگ دل اواز


منم از وبلاگ "دیگه چه خبر" برگرفتیدم

 


 
 
شعر خودم
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
 
اخرو عاقبتم رسید کجا

که قدم زنون بیام تا نا کجا

اینجا هم فکر تو دنبال منه

خاطر افسردمو باز داره اتیش میزنه

بسه دیگه بس کن ای مرد غریب

هر چی گفته تا حالا بوده فریب

سادگی کردی دل سپردی, دل ببر

هر طرف میرم دنبال منه

تا کی میخواد خاطرمو اتیش بزنه

من ساده پری قصه ها میدیدمش

که میخواستم باش برسم تا بهشت

عاقبت نرسیدمو به تلخی کشیدم سرنوشت

دارم از خیانتش گر(گور) میگیرم

یه روز از همین روزا تو سختیو غم میمیرم

اینا رو به کی میگم کسی که احساس نداره.!!!!؟؟؟؟

پری حرف اخرو اخر حرفو  بت بگم

نفرین به منی که دل سپردم به نگات

نمیدیدم چه شیطونی نشسته پشت ناز چشات



 
 
شعر خودم
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
 

دل دیگه عاشق هیچکس نمیشه

داره از دست تو دیوونه میشه

تو میگفتی حرفای قشنگی رو

دل من به یادته کجایی تو

تو میگفتی میمونی تا ته خط

نمیگفتی ته خط مون کجاست

تو میگفتی عاشقی بی معرفت

نمیگفتی عشق تو دوغ وو ماست

تو میگفتی یار تو فقط منم

لابد این من غیر 100 تای دیگس

تو میگفتی ولی من دلم میگفت اینجوری نیست

دل بیچاره من یه حسای عجیبی داشت

انگاری نگار من هوای غریبه داشت

چشمام این روزا حسابی بارون میبارن

حسابی حسابمو کف دستم میذارن

ولی ناراحت نشو زود میگذره

کبوتر عمر از لب این بوم زود میپره

کاش به اخر میرسید عمر منو نمیدیدم

از تو و خیانتات نمیشنیدم

دارم از پا در میام نه از این که رفتی تو

از دروغایی که هر روز بهم میگفتی تو

 


 
 
شعر از خودم
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
 
بردار تیغ و بزن بر شاهرگ تن

برگیر قلبو برون کش ز سینه تنگ

ای صبح دیگر روی تو نخواهم دید

ای مرگ در این شب به اغوشت خواهم کشید

بازی تمامو بازیچه جان داد

دل برون ز سینه با خونش خط امان داد

امانش میدهم انکه بدین روز بدم انداخت

امانش میدهم انکه به جانم زخم گران داد

دادار عالم زندگی با من بدی کرد

هر کس که امد با دلم جانان ددی کرد

من مرد شبهای درازم

من اواز بلند سازم

سازی به لحن اشنای همه غمهای عالم

دردا ز داغی که بر دل ماند

دردا به اهی که تا لبو دندان سوخت

ای فاصله تا یار من رو

رو روبرویش از حال من گو

با اواز بلند بگوکه ان کو خیانتش کردی

با دست خود قلب از قفس سینه برون کرد

با یار بد طینت بد سیرتم گو

تو روح بلندم تا به قعر خاک کردی

 خاک کردی خاک کردی جان بیجانم خاک کردی

این من نه منم

من نه ان پیل تنم

این رنج بزرگ این درد عظیم

جانی به برم بودو به در کرد

جانان خوش باش که تا صبحدم نمیکشد

پایان خطو خط پایان وصیت نامه ام

 


 
 
شعر خودمه
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
 
از چی بگم که چیزی نیست

واس کی بگم که کسی نیست

چشمای باز خمار خواب

چشمای بسته خوابه خواب

دنیای دور و ور ما دنیای از یاد رفته ها

سر همه تو لاکشون ,زندگیه لاک پشتیشون

یکی چشاش نمیبینه, یکی بسته تا نبینه

یه گله گرگ کنار هم منتظر دریدنیم

هر چند که گرگام مثه ما همدیگه رو نمیدرن 



 
 
اندر احوالات بعضی از پسرا
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
 


 
 
عکس یادگاری المپیکی
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
 
 

 

 



 
 
شعر از خودم
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
 
یه روز دل بود و دلداری

یه روز سر بود و سودایی

من دیوونه میگردم هنوزم انگار اینجایی

تو قلب خسته و خارم صدای تو هنوز زنده است

که انگار که نه انگار که دیگه نیستی کنار من

هوای خونه دلگیره

دلم داره میمیره

کسی دستامو میگیره

دلم تنگه دلت سنگه

دلم دریاست دلت ساحل

اگه سر نذارم رو شونت

میشم مرداب میشم گنداب

بیا ای سرو سامان قامت من

که گویم در گوش تو فریاد

دلا داد از غم نادیده ها مان

دلا داد از تمام دیده ها مان

که تو را دیدمو دیوانه گشتم

ز چشمان جفا پیشه چه ندیدمو ویرانه گشتم



 
 
پیغوم گیر
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
 
پیغام گیر حافظ :
رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور !


پیغام گیر سعدی:
از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک را گر فرصتی دادی به دستم


پیغام گیر فردوسی :
نمی باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا بر آید بلند آفتاب


پیغام گیر خیام:
این چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کرده ای از من یاد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد!


پیغام گیر منوچهری :
از شرم به رنگ باده باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد رویم!


پیغام گیر مولانا :
بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم!
شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم !
برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم!

 
 
شعر از خودم
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
 
شکر از غم دل که رهایم نمیکند

شکر از وفایی که با وفایی نمیکند

ای چرخ دیر زمانی چشم انتظارم

اخر چرا بخت با ما یاری نمیکند

عمری به انتظار دمی اسایشیم

این اسایش چیست که با ما سر نمیکند

حالی خرابو چشمی پر از خون

قلبی غریبو همواره پر خون

این تمام سهم من از تمام زندگیست

تمام هست من همواره شرمندگیست

ما انگار غریبان به ساحل افتاده ایم

هیچ کس با زبان ما اشنا نیست

 



 
 
 
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
 
همه چیز از همه جا
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۵/٢۳
 



 
 
طنز سیاسی
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
 
 
نویسنده :

مابقی در ادامه مطلب




 
 
فاطی کماندوهای کشورهای مختلف
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
 

بقیه در ادامه مطلب.


















































































 
 
زد و خورد در مجلس اوکراین
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
 

درگیری شدید نمایندگان در صحن علنی مجلس اکراین

پایگاه نظامی روسیه، ۲۵ سال دیگر در اوکراین مستقر خواهد بود. این قرارداد، با وجود زد و خورد نمایندگان در صحن علنی، امروز در مجلس اوکراین تصویب شد. نمایندگان مخالف در مجلس کوشیدند که نگذارند قرارداد تصویب شود اما نتوانستند اکثریت ۴۵۰ نفره مجلس را با خود همراه کنند.




عکس های دیدنی دعوا در مجلس اکراین



مابقی در ادامه مطلب.

 

 

 

اختلاف میان نمایندگان مجلس اوکراین بر سر لایحه تمدید پایگاه دریایی روسیه در ساحل کریمه اوکراین به زد و خورد انجامید

در حالی که پلیس اوکراین تلاش می کرد تا صفوف معترضان و حامیان را در خارج از مجلس از یکدیگر جدا کند و از درگیری احتمالی میان آنها جلوگیری کند، صحن علنی مجلس با انفجار نارنجک های دودزا و خونین شدن درگیری های فیزیکی میان نمایندگان از تشنج بیشتری برخوردار بود

اعتراض ها به تمدید اجاره پایگاه نظامی روسیه در بندر کریمه اوکراین از هفته گذشته که اسناد آن میان روسای جمهور دو کشور به امضاء رسید، بالا گرفته است


 
 
حمل و نقل جالب و دیدنی
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
 

بقیه در ادامه مطلب.


 
 
شعر عباس چشامی
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
 
شعری از عباس چشامی
 
 

ماییم پاره ای نفس بر نیامده

اینجا هنوز زندگی از در نیامده

هر روز با حساب همه سیب نوبری است

بر ما؛ گیاه تلخ به آخر نیامده

یک سو از آسمان خوشی و خنده ریخته است

این سو چه آمده است؟ سراسر نیامده

بسیار گشته ایم میان کتابمان

جز داغ و درد معنی دیگر نیامده

عمر مرا گریستن آغاز کرده بود

وآن روز دور رفته ولی سر نیامده

دل گفت:مردمان همه با هم برادریم

می گفت:دشمنی به برادر نیامده

خوشباورانه از نفس انداخت خویش را

آه ای دل من! آرزوی بر نیامده!

تلخی بنوش و تلخ فرو ده که بازهم

دندان قند خوردن ما درنیامد


 

 
 
کی می تونه جواب این سوالا رو بده-انواع زن ها
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
 
کی می تونه جواب این سوالا رو بده
  1. چرا وقتی باطری کنترل تلویزیون تموم میشه دکمه های اونو محکمتر فشار میدیم ؟
  2. چرا اگر به کسی بگوئید که در فضا 4 میلیارد ستاره وجود داره باورش میشه ولی اگر بهش بگوئید رنگ دیوار خیسه خودش با دست امتحان می کنه تا مطمئن بشه ؟
  3. چرا برای انجام مجازات اعدام با تزریق آمپول سمی، از سرنگ استریل استفاده می کنن ؟
  4. چرا تارزان ریش و سیبیل نداره ؟
  5. آیا میشه زیر آب گریه کرد ؟

 

انواع زن ها

زن مدل هارد دیسک: همه چی یادش میمونه ، تا ابد.
زن مدل رم (RAM): از دل برود هر آن که از دیده برفت!
زن مدل ویندوز: همه میدونن که هیچ کاری رو درست انجام نمیده، ولی کسی نمیتونه بدون اون سر کنه.
زن مدل اکسل: میگن خیلی هنرها داره ولی شما فقط برای چهار نیاز اصلیتون ازش استفاده میکنین.
زن مدل اسکرین سیور: به هیچ دردی نمیخوره ولی حداقل حوصله آدم باهاش سر نمیره.
زن مدل سِروِر (Server): هر وقت لازمش دارین مشغوله.
زن مدل مولتیمدیا: کاری میکنه که چیزهای وحشتناک هم خوشگل بشن.
زن مدل سیدی درایو: هی تندتر و تندتر میشه.
زن مدل ایمیل: از هر دهتا چیزی که میگه، هشتتاش بیخوده.
زن مدل ویروس: به نام «عیال» هم معروفه. وقتی که انتظارش رو ندارین، از راه میرسه، خودش رو نصب میکنه و از همه منابعتون استفاده میکنه. اگر سعی کنین پاکش کنین، یک چیزی رو از دست میدین، اگه هم سعی نکنین پاکش کنین، دار و ندارتون رو از دست میدین.

بطور کلی خدا کنه :

زن لپ تاپ نباشه که هرجا میرم دنبالم بیاد...یا اسپیکر نباشه که وقتی روشنش میکنی همش غرغر کنه...یا امیدوارم پهنای باندش اونقدر نباشه که ده نفر دیگه هم توش جا بگیرند...یا سی دی نباشه که 650 مگابایت حافظه از شیطونی های من داشته باشه...یا رایتر نباشه که هر غلطی کردم بخواد از من کپی بگیره....یا پرینتر نباشه که بخواد نامه اعمالمو کف دستم بذاره....یا مونیتور 15 اینچ سیاه و سفید نباشه که آدم وقتی این همه مونیتور های 17 و 19 نه چندان فلات را که توی خیابون میبینه حسرت شونا بخوره....یا مودم نباشه که همش به گوشی تلفن وصل باشه....

خدا کنه و ایکاش زن فتوشاپ باشه که بتونم با همه زشتی هاش ، به برکت رنگ و روغن تحملش کنم!!!!


 

 
 
 
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
 
  1. آب رادیاتور ماشین بخور محتاج نامردان نباش!
  2. آدم دیوانه را بنگی بس است                       خانه پرشیشه را سنگی بس است!
  3. اتوبوس من غصه نخور ، منم یه روز بزرگ میشم ! ( ژیان )
  4. اگر از عشقت نکنم گریه و زاری                     به جهنم که مرا دوست نداری !
  5. اگه الله کند یاری                                        چه اف باشد چه سوسماری !
  6. اگر خواهی بمیری بی بهانه                          بخور ماست و خیار و هندوانه !
  7. التماس2A !
  8. ای بلبل اگر نالی من با تو هم آوازم                تو عشق گل داری،من عشق گل اندامی !
  9. ای روزگار                                                   با ما شدی ناسازگار!
  10. بپر بالا که گیرت نمیاد !
  11. باغبان در را مبند من مرد گلچین نیستم          من خودم گل دارم و محتاج یک گل نیستم!
  12. بحث30یا30 ممنوع !
  13. بخور و بخواب کارمه                                     الله نگهدارمه!
  14. به مادرت رحم کن کوچولو !  نوکرتم ننه!
  15. بهتر ازمن چه کسی                                    جواب :به تو چه فضولی ؟
  16. تا جام اجل نکردم نوش                                هرگز نکنم تو را فراموش !
  17. تا سگ نشوی کوچه و بازار نگردی                  تا کوچه و بازار نگردی نشوی گرگ بیابان!
  18. تاکسی نارنجی                                          از من نرنجی!
  19. تجربه نام مستعاری است که بر خطاهای خود میگذاریم!
  20. جرم به دنیا آمدن    ‹‹‌ شهرت =پشیمان -- نشانی=بی نشان ››!
  21. جون من داداش                                           یه خورده یواش!
  22. جهان باشد دبستان و همه مردم دبستانی       چرا باید شود طفلی ز روز امتحان غافل؟!!
  23. داداش مرگ من یواش                                   امان از دست گلگیر ساز و نقاش!
  24. دختر ار بهر عفت میکند چادر به سر                 نامه را از زیر چادر میدهد دست پسر!
  25. درخت مکر زن صد ریشه دارد                          فلک از دست زن اندیشه دارد!
  26. در طواف شمع میگفت این سخن پروانه ای        سر پیچ سبقت نگیر جانا مگر دیوانه ای!
  27. دلبرا دل به تو دادم که به من دل بدهی             دل ندادم که به من ساندوچ و دلمه دهی!
  28. دلبری دارم چو مار عینکی                             خوشگل و زیبا ولی کم پولکی!
  29. دنبالم نیا آواره میشی!
  30. دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ                 ای هیچ تر از هیچ تو بر هیچ مپیچ!
  31. دو دو تا هفتا کی به کیه!
  32. حالا که خر تو خره ماهم پیرایدم ( ژیان ) !!
  33. رخش بی قرار!
  34. رقیف بی کلک مادر!
  35. رنج گل بلبل کشید و برگ گل را باد برد            رنج دختر مادر کشید و لذتش داماد برد!
  36. رود میرود اما ریگذارش میماند !
  37. زندگی بدون عشق مثل ساندوچ بدون نوشابه هست!
  38. زندگی بدون عشق مانند شلوار بدون کش هست!
  39. «zoor nazan farsi neveshtam»
  40. ژیان عشقت مرا بیچاره بنمود                         ز شهر و خانه ام آواره بنمود!
  41. سر پایینی نوکرتم                                         سر بالایی شرمندتم ( ژیان )
  42. شب و روز رانندگی در جاده ها کار من است      از خطر باکی ندارم جون خدا یار من است!
  43. شکربترازوی وزارت برکش(اینو برعکس هم بخونی همین میشه)  شو همره بلبل بلب هر مهوش!
  44. عشق میکروبی است که از راه چشم وارد میشود و قلب را عاشق میکند!
  45. قربان وجودی که وجودم ز وجودش بوجود آمده است!
  46. کوه از بالا نشینی رتبه ای پیدا نکرد                  جاده از افتادگی از کوه بالا میرود!
  47. گاز دادن نشد مردی                                       عشق آن است که بر گردی!
  48. گدایان بهر روزی طفل خود را کور میخواهند         طبیبان  جملگی  خلق  را  رنجور  میخواهند!
    تمام  مرده  شویان  راضیند  بر  مردن  مردم         بنازم مطربان را که خلق را مسرور میخواهند!
  49. گلگیرم ولی گل نمیگیرم!
  50. یه بار پریدی موتوری دو بارپریدی موتوری آخر می افتی موتوری!

 


 
 
نویسنده انه شرلی
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
 

نمی دونم لوسی مود مونتگمری رو می شناسید یانه؟

 

لوسی نویسنده و خالق شخصیت های قصه های جزیره و

 

 آنه شرلیه .

 

قصه های جزیره رو که یادتون می یاد ، مطمئنم کمتر کسی

 

 پیدا می شه که این مجموعه زیبا و دوست داشتنی رو

 

 فراموش کرده باشه یا مجموعه سبز آنه شرلی رو

 

در خاطر نداشته باشه.

 

لوسی نویسنده توانایی این مجموعه ها در 30 نوامبر 1874

 

در دهکده رویاگون کلیفتون واقع در ایالت جزیره پرنس ادوارد

 

کانادا به دنیا اومد .

 

لوسی خونواده متشخص و قابل احترامی داشت .

 

21ماهه بود که مادرش رو به خاطر مریضی سل از دست داد

 

و پدرش اون رو به دست پدر و مادر بزرگش سپرد .

 

لوسی در ناحیه سر سبز کاوندیش در ساحل شمالی

 

جزیره بزرگ شد و علاقه اش به نوشتن از همون جا

 

شروع شد . 16 ساله بود که مقاله هاش در اولین صفحه

 

روزنامه پرنس آلبرت تایمز چاپ شد .

 

لوسی پس از اتمام دوره دبیرستانش در بیدفورد معلم شد

 

و همزمان مقاله می نوشت .

 

 

 

 

داستانهای مشهورش از سال 1898 تا 1905 شکل گرفتند.

 

نوشته آنه شرلی در گرین گیبلز اولش در سال 1905 نوشته

 

 شد و در مجله ای ویژه دختران در چند قسمت کوتاه چاپ شد.

 

لوسی که خودش شیفته کاراکترهای داستانش شده بود ،

 

داستان ها رو به اندازه کتاب درآورد ، اما هیچ کس راضی به

 

 چاپش نشد ، تا اینکه در سال 1908 و با تغییری در داستان

 

 بلاخره کتاب منتشر شد.

 

و چیزی نگذشت که نامه های هوادارانش از سراسر دنیا

 

به دستش رسید و نویسندگان مشهوری مثل مارک تواین

 

اون رو تحسین کردن .

 

لوسی در سال 1911 ازدواج کرد و در سال 1937 دچار

 

حمله های عصبی شد و دیگه نتونست بخوونه و بنویسه

 

 و در 24 آوریل سال 1942 در گذشت.

 

او در کاوندیش ( دهکده رویاهاش ) به خاک سپرده شد .

برگرفته از وبلاگ غروب پاییز


 
 
عشق یعنی
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
 

 

 

 

 

ما بارها و بارها با عکسهای love is  یا همون < عشق یعنی ....> در

 

جاهای مختلفی روبرو شدیم ، این عکسهای با مزه در نظر خیلیا جالب

 

اومده و کتابهای متعددی با این عنوان به چاپ رسیده ، اما نکته جالب در

 

مورد این عکسا اینه که به زندگی شخصی دو  نفر بر می گردن ،

 

جالب شده مگه نه؟

 

 

نمی دونم  جریان این عکسا رو می دونید یا نه؟ ،  به هر حال من در

 

همین پست میخوام شما رو با فلسفه این عکسای با مزه آشنا کنم  :

 

امیدوارم که خوشتون بیاد.

 

 

< عشق یعنی ....> به صورت یادداشت های عاشقانه بین کیم کازالی

 

و نامزدشروبرتو شروع شد و بعد از ازدواجشونم ادامه پیدا کرد.

 

به خاطر کمرویی ، کیم کاریکاتورهایی را که از خودشون دو تا می کشید

 

به همراه نوشته های کوتاهی که زیر آنها می نوشت زیر بالش یا توی

 

جیب روبرتو می گذاشت.

 

روبرتو هم تموم آنها رو نگه می داشت.

 

 

کاریکاتورهای کیم برای اولین بار در سال 1970 در لوس آنجلس تایمز

 

منتشر شد و به سرعت قلب میلیون ها نفر رو در سراسر جهان تسخیر

 

کرد.

 

< عشق یعنی ....> خیلی زود به یکی از پرطرفدارترین و مردمی ترین

 

مجموعه های کاریکاتور در تمام کره زمین تبدیل شد که روزانه در روزنامه

 

های بیش از 50 کشورجهان منتشر می شد.

 

این مجموعه به 27 زبان ترجمه شده .

 

 

خودم که خیلی با این مطلب حال کردم کاش از این عشقا نصیب هممون بشه.

 


 
 
جک
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
 

جوک قزوینی

سرگذشت یک پسر در دانشگاه قزوین :

( )

سال اول

( . )

سال دوم

( o )

سال سوم

( O )

سال چهارم

 

خدا رحم کرد واسه فوق لیسانس ادامه نداد

   

کمربند شلوار شما ضامن سلامتی باسن شماست

"

روابط عمومی شهرداری قزوین

 

  

یه ضرب المثل قزوینی می گه : رفیق اگه رفیق باشه آدم منت زنشو نمی کشه

  

یه روز قزوینیه میاد تهران عروسی بر میگرده شهرشون بهش میگن عروسی چطور بود میگه عجب عروسی بود پسرها با مردها قاطی بودن

  

روز یه اصفهانی و یه تهرانی و یه قزوینی می میرند.آنقدر به خدا التماس می کنند تا اینکه خدا با برگشتن آنها به دنیا موافقت می کنه به شرطی که دیگه گناه نکنند وگرنه سنگ می شوند. خلاصه آنها به دنیا برمی گردند.همان اول کار تهرانیه یه دختره را میبینه و می افته دنبالش. همان دم سنگ می شه.بعد مدتی اصفهانیه یه ?? تومانی روی زمین می بینه خم میشه که برداره قزوینیه می گه : خاک تو سرت . هم خودت رو بدبخت کردی هم منو

  

یه روز یه قزوینیه زنگ در خونشو نصب میکنه کنار پاشنه

در خونش بالای زنگش مینویسه مدیونی اگه با پات زنگ بزنی

  

 

جدید ترین رومان عاشقانه در قزوین

خسرو و فرهاد

  

موسی در قزوین: ای موسی عصایت را به زمین بنداز. و موسی چنین کرد . و ندا امد حالا اگه جرات داری برش دارر

  

قزوینیه یه کیسه برنج تبرک میخره درشو باز میکنه میگه اِ اِ اِ اِ اِ ..... پس حمیدش کو؟؟؟؟؟؟؟؟

  

قزوینیه دنبال توپ میدویده

بهش میگن مگه بچه شدی ؟

میگه نه ولی از قدیم گفتن دنبال هر توپ بچه ای هم میاد

  

جایزه تبرک در قزوین:

یک سال استفاده رایگان از حمید ...!!!!

 

شهرداری قزوین تو پارکاش تابلو زده نوشته لطفا گل بچینید.  

تو ماه رمضون قزوینیه یه بچه خوشگل گذاشته بوده جلو دوچرخش داشته خوش و خندان میرفته. رفیقش بهش میگه: اصغر!  بالام جان بیخیال، ماه رمضونه!  قزوینیه میگه: خودم میدونم بالام جان! منم اینو برا افطار میبرم!!!

  

یارو قزوینیه با پسرش مشغول بوده، پسرش هی جیغ و داد میکرده که: آاای! بابا نکن! اااوووخ! درد میگیره!  قزوینیه شاکی میشه،‌ میگه: خفه شو پدرسگ! مگه ما خودمون بچه نبودیم!!!

   

قزوینیه میره خونه یک میلیونره، ‌دویست میلیون نقد می‌دزده. بعد زنگ میزنه خونه یارو میگه: بچه رو بیارین پولارو ببرین!!!

 


 
 
از اون اتفاقایی که خدا سر گرگ بیابونم نیاره
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
 

db.hoo.ir

db.hoo.ir

db.hoo.ir

db.hoo.ir

db.hoo.ir

db.hoo.ir

db.hoo.ir

db.hoo.ir

db.hoo.ir

db.hoo.ir

db.hoo.ir

db.hoo.ir


 
 
شعر از خودم
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
 
 مینویسم قطعه هایی بی سر و بی انتها

شاید ان محبوب داند قصه و انتهای ماجرا

من کسی را دوست مید ارم که او یادم نیست

من دلی دارم دلی که جز غم یارش نیست

قلب من چون اتش و اتش به تیغم میکشد

دیدن دستان پر هرمش به دستان دگر

تیر است و خون به دل ریشم میکشد

ساز من با من بخوان این ترانه این بار را

با من اواره بخوان غم دوری یار را

ساز من جز تو کسی همدم نیست

جز نفیرت کسی این درد را محرم نیست

عاشقم عاشق شاهد زیبا رخی

عشق من هم عاشق زیبا رخی است

عشق او دیگری و عشق من زیبا نگاه اتشش

خون خورم اما نمیبیند مرا

بهر جانان جان دهم اما نمیداند چرا

صبح با یک ارزو از خواب شیرین میشوم

ارزوی دیدن روی پری صورت او

شب به گاه خواب یادش میکنم

باز تا صبح آرزوی دیدارش میکم

(بابت بی هنریم ازتون معذرت میخوام ولی خوب دیگه با وجود اینکه میدونم تو شعر گفتن بی استعدادم ولی باز از رو نمیرم)



 
 
بدینوسیله منم....
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
 
 بدینوسیله من رسما از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیت های یک کودک هشت ساله را قبول می کنم. می خواهم به یک ساندویچی بروم و فکر کنم آنجا یک رستوران 5 ستاره است. می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است چون می توانم آن را بخورم. می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند. می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم. نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری و خبرهای ناراحت کننده ،صورتحساب جریمه و ... . می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم. به یک کلمه محبت آمیز به عدالت به صلح به فرشتگان به باران و به ... این دسته چک من. کلید ماشین. کارت اعتباری و بقیه مدارک مال شما .من رسما از بزرگسالی استعفا می دهم"

برگرفته از وبلاگ "همه چیزهای خوب"

کاش میشد استعفا داد.


 
 
منشور حقوق بشر کوروش(بخوان و افتخار کن)
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
 
َبا توجه به این که مدتی ایست که استوانه کوروش کبیر از انگلستان به موزه ملی انتقال یافته و امکان بازدید از این اثر تاریخی با ارزش برای هموطنان مهیا شده بد ندیدم تا قسمتی از متن استوانه رو که به منشور حقوق بشر کوروش کبیر معروف شده براتون بنویسم

پرونده:Cyrus cilinder.jpg

منشور حقوق بشر کوروش کبیر در "بخش ایران باستان" موزه بریتانیا قبل از انتقال موقت به ایران

منشور حقوق بشر کوروش کبیر

کوروش، پادشاه بزرگ هخامنشی که به بیان برخی مفسرین از جمله علامه طباطبایی به احتمال زیاد همان "ذوالقرنین" (پادشاه ستوده شده در قرآن) است، منشوری مکتوب از خود به یادگار گذاشته و هم اکنون به عنوان نخستین منشور جهانی حقوق بشر شناخته می شود. این منشور را با هم می خوانیم:

اینک که به یاری مزدا ، تاج سلطنت ایران و بابل و کشورهای جهات اربعه را به سر گذاشته ام ، اعلام می کنم :

که تا روزی که من زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد ، دین و آیین و رسوم ملتهایی که من پادشاه آنها هستم ، محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زیر دستان من ، دین و آئین و رسوم ملتهایی که من پادشاه آنها هستم یا ملتهای دیگر را مورد تحقیر قرار بدهند یا به آنها توهین نمایند.

من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام ، تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد، هرگز سلطنت خود را بر هیچ ملت تحمیل نخواهم کرد و هر ملت آزاد است ، که مرا به سلطنت خود قبول کند یا ننماید و هر گاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند ، من برای سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد.

من تا روزی که پادشاه ایران و بابل و کشورهای جهات اربعه هستم ، نخواهم گذاشت ، کسی به دیگری ظلم کند و اگر شخصی مظلوم واقع شد ، من حق وی را از ظالم خواهم گرفت و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد.

از مزدا خواهانم ، که مرا در راه اجرای تعهداتی که نسبت به ملتهای ایران و بابل و ملتهای ممالک اربعه عهده گرفته ام ، موفق گرداند. من تا روزی که پادشاه هستم ، نخواهم گذاشت مال غیر منقول یا منقول دیگری را به زور یا به نحو دیگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضایت صاحب مال ، تصرف نماید.

من تا روزی که زنده هستم ، نخواهم گذاشت که شخصی ، دیگری را به بیگاری بگیرد و بدون پرداخت مزد ، وی را بکار وادارد. من امروز اعلام می کنم ، که هر کس آزاد است ، که هر دینی را که میل دارد ، بپرستد و در هر نقطه که میل دارد سکونت کند ، مشروط بر اینکه در آنجا حق کسی را غضب ننماید و هر شغلی را که میل دارد ، پیش بگیرد و مال خود را به هر نحو که مایل است ، به مصرف برساند ،
مشروط به اینکه لطمه به حقوق دیگران نزند.

من اعلام می کنم ، که هر کس مسئول اعمال خود می باشد و هیچ کس را نباید به مناسبت تقصیری که یکی از خویشاوندانش کرده ، مجازات کرد ، مجازات برادر گناهکار و برعکس به کلی ممنوع است
و اگر یک فرد از خانواده یا طایفه ای مرتکب تقصیر میشود ، فقط مقصر باید مجازات گردد ، نه دیگران.

من تا روزی که به یاری مزدا ، سلطنت می کنم ، نخواهم گذاشت که مردان و زنان را بعنوان غلام و کنیز بفروشند و حکام و زیر دستان من ، مکلف هستند ، که در حوزه حکومت و ماموریت خود ، مانع از فروش و خرید مردان و زنان بعنوان غلام و کنیز بشوند و رسم بردگی باید به کلی از جهان برافتد و از مزدا خواهانم ، که مرا در راه اجرای تعهداتی که نسبت به ملتهای ایران و بابل و ملتهای ممالک اربعه عهده گرفته ام ، موفق گرداند.

برگرفته از وبلاگ" بخوان و لذت ببر"

افتخار میکنم که از نسل یه همچین انسان وارسته و پاکی هستم.

کوروش کسیه که تو ممالک زیر فرمانش لقب پدر رو بهش داده بودند.

پدر را خدایش بیامرزد.



 
 
همسر پادشاهان کشورهای عربی
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
 
همسر بشار اسد رئیس جمهور سوریه

alt


alt

سهی همسر یاسر عرفات رئیس سابق تشکیلات خودگردان فلسطین

alt

خواهر عبدالله دوم پادشاه اردن و همسر حاکم امارات


alt


 
 
والپیپر های عاشقانه
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
 

عکسهای عاشقانه Www.Pix98.CoM

عکسهای عاشقانه Www.Pix98.CoM 

عاشقانه

عکسهای عاشقانه Www.Pix98.CoM

عکس های عاشقانه

 

عکسهای عاشقانه Www.Pix98.CoM

عکس های زیبای عاشقانه

عکسهای عاشقانه Www.Pix98.CoM

والپیپرهای های عاشقانه

عکسهای عاشقانه Www.Pix98.CoM

والپیپر عاشقانه

عکسهای عاشقانه Www.Pix98.CoM

عکس های عاشقانه و جالب

عکسهای عاشقانه Www.Pix98.CoM

جالبترین عکس های عاشقانه

عکسهای عاشقانه Www.Pix98.CoM

پوسترهای عاشقانه

عکسهای عاشقانه Www.Pix98.CoM

پوستر عاشقانه

عکسهای عاشقانه Www.Pix98.CoM

amorously

عکسهای عاشقانه Www.Pix98.CoM

کاغذ دیواری عاشقانه

عکسهای عاشقانه Www.Pix98.CoM

کاغذهای دیواری عاشقانه

 

مارک آدیداس _ adidas brand

عکسهای عاشقانه Www.Pix98.CoM

عکس های زیبای عاشقانه

عکسهای عاشقانه Www.Pix98.CoM

گالری عکس های عاشقانه

عکسهای عاشقانه Www.Pix98.CoM

پس زمینه های عاشقانه

عکسهای عاشقانه Www.Pix98.CoM

بکگراند عاشقانه

عکسهای عاشقانه Www.Pix98.CoM

عکس با کیفیت عاشقانه

عکسهای عاشقانه Www.Pix98.CoM

والپیپرهای با کیفیت عاشقانه

عکسهای عاشقانه Www.Pix98.CoM

عاشقانه ترین عکس ها

عکسهای عاشقانه Www.Pix98.CoM

عکس جالب عاشقانه

عکسهای عاشقانه Www.Pix98.CoM

 

 


 
 
خراش های عشق مادر
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
 
 

یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.

مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد.

وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.

تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر...

آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.

کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.

پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.

خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. 

پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد ،سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت:

این زخمها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستند

 برگرفته از وبلاگ بخوان ولذت ببر



 
 
فضای مطالعه در کالج دانمارک
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
 
 



 
 
من که دیوونه ی این دختر بچه خوشگل شدم.
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
 

 



 
 
کاغذ دیواری جالب
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
 

 


کاغذ دیواری عاشقانه


 
 
واقعیت های جالبی درباره زنان
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
 
  • - برای بیشتر خانوم ها مهم ترین مسئله ،امنیت مالی است.

  • -با این که امنیت مالی برایشان بسیار مهم است،ولی باز هم بیرون می رن و لباس های گرون قیمت می خرن.

  • - با این که همیشه لباس های گرون قیمت می خرن،ولی مدام میگن که چیزی ندارن بپوشن.  

     

     

  • واقعیت هایی در باب زنان

    واقعیت هایی در باب زنان

    -با این که می گن چیزی ندارن بپوشن، ولی همیشه هم قشنگ و شیک لباس می پوشن.

     - با این که همیشه قشنگ و شیک لباس می پوشن،ولی می گن لباس هام دیگه کهنه و درب و داغونه.

     

  • - با این که میگن که لباس هاشون کهنه و درب و داغونه،ولی  انتظار دارن که شما همیشه از تیپ شون تعریف کنید.

  • -با این که همیشه انتظار دارن ازتیپ شون تعریف کنید،ولی وقتی هم شما این کار رو می کنین …حرف هاتونو باور نمی کنن.(می فهمن که داری مخ شونو می زنی).

     

  • . the most important thing for a woman is financial security.. Although this is so important, they still go out and buy expensive
    Clothes.
    . Although they always buy expensive clothes, they never have something To wear.. Although they never have something to wear, they always dress
    Beautifully.. Although they always dress beautifully, their clothes are always just “An old rag”.
     . Although their clothes are always “just an old rag”, they still
    Expect you to compliment them.

     

    . Although they expect you to compliment them, when you do, they don’t Believe you


  •  
     
    واقعیت هایی درباره مردان
    نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
     
    • -1 تمامی آقایون شدیداً گرفتار کار و بیزنس خودشون هستند

      -2 در حالـی که شدیداً گرفتار کار و بیزنس خودشون هستند،ولی در هر صورت وقت  واسه خانوم ها دارند.

       

      واقعیت هایی در باب مردان

      -3 در حالـی که در هر صورت وقت واسه خانوم ها دارند، ولی اون ها رو  به حساب نمی آرن.

      -4 در حالی که اون هارو به حساب نمی آرن، ولی همیشه یکی تو دست و بالشون هست.

      -5 در حالی که همیشه یکی تو دست و با لشون هست،ولی بازم شانس‌شون رو  روی تور کردن بقیه خانوم ها امتحان می کنن.

      6-در حالی که شانس شونو روی بقیه خانوم ها امتحان می کنن،ولی دستپاچه می شن وقتی زنی ترکشون می کنه.

    All men are extremely busy.Although they are so busy, they still have time for women.

     

     

    Although they have time for women, they don’t really care for them.

    Although they don’t really care for them, they always have one
    Around.

    Although they always have one around them, they always try their Luck with others.

    Although they try their luck with others, they get really pissed off If the women leaves them.

    Although the women leaves them they still don’t learn from their
    Mistakes and still try their luck with others



     
     
    طنز جالاب سیاسی امریکایی
    نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
     

    مردی دارد در پارک مرکزی شهر نیویورک قدم میزند که ناگهان میبیند سگی به دختر بچه ای حمله کرده است.

    مرد به طرف آنها می دود و با سگ درگیر می شود .

    سرانجام سگ را می کشد و زندگی دختربچه را نجات می دهد.

    پلیسی که صحنه را دیده بود به سمت آنها می آید و می گوید:

    « تو یک قهرمانی »

    فردا در روزنامه ها می نویسند :

    ” یک نیویورکی شجاع ، جان دختر بچه ای را نجات داد “

    آن مرد میگوید :

    « اما من نیویورکی نیستم »

    پس روزنامه های صبح مینویسند :

    ” آمریکایی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد “

    آن مرد دوباره میگوید :

    « اما من آمریکایی نیستم »

    « خوب ، پس تو اهل کجا هستی ؟ »

    « من ایرانی هستم ! »

    فردای آنروز روزنامه ها اینگونه می نویسند :

    « یک تندروی مسلمان ، سگ بی گناه آمریکایی را کشت ! »


     
     
    پیر مرد و دخترک
    نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
     
    فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود؛ روی نیمکتی چوبی؛ روبه روی یک آب نمای سنگی.

    پیرمرد از دختر پرسید :

    - غمگینی؟
    - نه
    - مطمئنی؟
    - نه
    - چرا گریه می کنی؟
    - دوستام منو دوست ندارن
    - چرا؟
    - چون قشنگ نیستم
    - قبلا اینو به تو گفتن؟
    - نه
    - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم
    - راست می گی؟
    - از ته قلبم آره

    دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید؛ شاد شاد.

    چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد؛ کیفش را باز کرد؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!



     
     
     
    نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
     

    : بهاء الواعظین می نویسد :

    در ابتدای مشروطه ؛ به خانه ای رفتم ؛ پیر زن و دختر جوانی آنجا بودند .

    پیر زن پرسید : منظور از مشروطه چیست ؟؟

    گفتم : قوانین جدید .

    گفت : مثلا چه ؟

    به شوخی گفتم : مثلا دختران جوان را به پیر مردان دهند و زنان پیر را به جوانان !

    دخترش گفت : این چه فایده دارد ؟؟

    پیر زن بلافاصله به دخترش گفت : ای بی حیا ! حالا کار تو به جایی رسیده که بر قانون مشروطه ایراد میگیری ؟؟!!


     
     
    حکایت عبید زاکانی

    شیطان را پرسیدند که کدام طایفه را دوست داری؟

    گفت: دلالان را.

    گفتند: چرا؟

    گفت: از بهر آنکه من به سخن دروغ از ایشان خرسند بودم،

    ایشان سوگند دروغ نیز بدان افزودند.

    *********************

    شخصی تیری به مرغی انداخت، خطا کرد.

    رفیقش گفت: (( احسنت)) .

    تیرانداز برآشفت که مرا ریشخند می کنی؟

    گفت: (( می گویم احسنت،اما به مرغ)).

    برگرفته از: رساله ی دلگشای  عبید زاکانی



     
     
     
    نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
     

     

    داستان بزرگ مردی به نام آریوبرزن
    آریوبرزن از دیگر بزرگ مردان تاریخ ایران باستان
    آریو برزن یکی از جان فداهای خاک پاک ایران هست .آریوبرزن یکی از سرداران بزرگ تاریخ ایران است که در برابر یورش اسکندرمقدونیبه ایران زمین ، دلیرانه از سرزمین خود پاسداری کرد و در این راه جان باخت و حماسهی «در بند پارس» را از خود در تاریخ به یادگار گذاشت . برخی او را از اجداد لرها یاکردها می دانند.اسکندر مقدونی » در سال 331 پیش از میلاد پس از پیروزی در سومین جنگ خود باایرانیان، جنگ آربل Arbel یا گوگامل Gaugameleو شکست پایانی ایران ، بر بابل وشوش و استخر چیرگی یافت و برای دست یافتن به پارسه ، پایتخت ایران روانه این شهرگردید .اسکندر برای فتح پارسه سپاهیان خود را به دو پاره بخش کرد :بخشی بهفرماندهی (پارمن یونوس) از راه جلگه (رامهرمز وبهبهان)به سوی پارسه روان شد وخوداسکندر با سپاهان سبک اسلحه راه کوهستان (کوه کهکیلویه)رادر پیش گرفت ودر تنگه هایدر بند پارس(برخی آنرا تنگ تک آب وگروهی آنرا تنگ آری کنونی می دانند) با مقاومتایرانیان روبرو گردید.در جنگ در بندپارس آخرین پاسداران ایران با شماری اندک به فرماندهی آریوبرزندربرابر سپاهیان پرشمار اسکندر دلاورانه دفاع کردند وسپاهیان مقدونی را ناچار به پسنشینی نمودند. با وجود آریوبرزن وپاسداران تنگه های پارس گذشتن سپاهیان اسکندرازاین تنگه های کوهستانی امکان پذیر نبود. ازاین رو «اسکندر» به نقشه جنگی ایرانیاندرجنگ ترموپیلThermopyle متوسل شد وبا کمک یک اسیر یونانی از بیراهه وگذراز راههایسخت کوهستانی خود را به پشت نگهبانان ایرانی رساند وآنان رادر محاصره گرفت.آریوبرزن با 40سوار و5هزار پیاده و وارد کردن تلفات سنگین به دشمن ، خط محاصره راشکست وبرای یاری به پاتخت به سوی پارسهPersepolice شتافت ولی سپاهیانی که به دستوراسکندر ازراه جلگه به طرف پارسه رفته بودند، پیش از رسیدن او به پایتخت،به پارسهدست یافته بودند.آریوبرزن با وجود واژگونی پایتخت ودر حالی که سخت در تعقیب سپاهیاندشمن بود،حاضر به تسلیم نشدوآنقدر درپیکار با دشمن پافشرد تا گذشته از خود او ، همهیارانش از پای در افتادندوجنگ هنگامی به پایان رسید که آخرین سرباز پارسی زیر فرمانآریوبرزن به خاک افتاده بود.لازم به یادآوری است که بدانید یوتاب (به معنی درخشنده و بیمانند) خواهر آریوبرزن نیز فرماندهی بخشی از سپاهیان برادر را برعهده داشت و در کوهها راه را براسکندر بست . یوتاب همراه برادر چنان جنگید تا هر دو کشته شدند و نامی جاوید از خودبرجای گذاشتند.و نکته آخر اینکه اسکندر پس از پیروزی بر آریوبرزن آن اسیر یونانی را هم به جرمخیانت کشت.

     

     
     
    شعر خودم
    نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
     

    این اولین مطلب یا بهتر بگم اخرین مطلب وبلاگ قبلیم.

    شعر از خودم

    افتخارم اینه قلبم ذره ی خاک تو باشه

    روز مرگم تن سردم رو زانوی تو باشه

    با تموم افتخارم واسه مام وطن بمیرم

    پای غیرتم بمیرم مرگو تو اغوشم بگیرم

    وطنم خاک تو عشقه وطنم عشق تو عشقه

    جونمو تو دست میگیرم واسه ایرانم میمیرم

    دشمناش چه صف کشیدن نمیدونن من>زنده شیرم

    واسه افتخار این خاک خیلیا دلا سوزوندن

    منو تو سر اگه نبازیم باید با خفت بسازیم

    به عشق پاکش بنازیم مثل مرد ببریم یا مردونه ببازیم

    پای غیرت که وسط شه شاه بیت غزلیم ما

    پای ایران که وا شه هممون یه جسمیم انگار

    سبزو سرخ هر چی که باشیم پاش بیفته عاشقاشیم

    خاکشو طلا میدونیم دست دشمنو بلا میبینیم

    اینجا سیمرغ لونه داره شیر اسیا خونه داره

    دلامون دل شیره روحمون از جنس سیمرغ

    اخر قصه رو میخوای؟ ما رو از مرگ نترسون.

     

    نظر یادتون نره.

     


     
     
    یه تصمیم
    نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
     

    امروز تصمیم گرفتم وبلاگ قبلیمو از سانسور نجات بدم.راستش من هنوز نفهمیدم چرا دسترسیمو به منوی مدیریت اون وبلاگ قطع کردن ولی من حاضر نیستم حاصل زحمتمو(هر چند کم بوده باشه) از دست بدم به خاطر همین میخوام مطالب اون وبلاگو خط به خطو نقطه به نقطه اینجا کپی کنم.

    خوشحال میشم شما کمکم کنید تا بفهمم چی تو اون بلاگم بوده که این کارو باهاش کردن.

    خواهش میکنم نظر بدید.

    ادرس اون یکی وبلاگم اینه:

    www.taroone.persianblog.ir


     
     
     



    کد آهنگ دروغ بود از گروه بیسمارک

    جدیدترین کد آهنگ